خدایا
خدایا ! با این حال خراب در این شب بی مهتاب به سوی تو آمده ام تا دستی بر سر و روی کلمه هایم بکشی و خودت به من بگویی که چگونه با تو حرف بزنم . دلم می خواهد بی آنکه دستم را دراز کنم آن را بگیری و مرا تا باغهای معطر سیب و نارنج ببری .
خدایا ! اگر چه نمی توانم عشق را درست بنویسم اما همه عاشقان جهان را دوست دارم و نام آنها را بلدم . من با گلهای یاس و رودخانه های با احساس و بارانهایی که مزرعه و خیابان را تر می کنند عکسی به یادگار گرفته ام .
خدایا ! روزها را برای رسیدن به تو مچاله می کنم و در سطل می اندازم . لحظه ها و دقیقه ها را از صفحه خط خطی عمرم پاک می کنم تا روز آخر را زودتر ببینم . دلم می خواهد از لای پرده های ضخیم و سیاه مردمانی را ببینم که به سوی تو می دوند . چه خوب می شد آبهای رفته به جوی برگردند و برگهایی که بر زمین افتاده اند دوباره بر شاخه بنشینند . چه خوب می شد دوباره کودک می شدم و می توانستم تو را در نسیم بهار ، زیبایی لاله زار ، درخت سرو همسایه و روی دیوار روبرو ببینم .
خدایا ! می دانم منتظری یک روز با دسته گلی از پشیمانی به خانه ات بیایم و لبخندزنان روی ماهت را ببوسم . می دانم هر روز خورشید را به این امید روشن می کنی که من خواب نمانم و ترانه های قشنگ را به قناری ها و چلچله ها می آموزی تا من صدای تو را از یاد نبرم .
خدایا ! انار ترک خورده ای در یک دست دارم و تکه نانی در دست دیگر و بر دفترچه قلبم فقط نامهای تو را نوشته ام . رودها و جنگل ها را همراه خود آورده ام و از هر پرنده ای نغمه ای را قرض گرفته ام آیا می توانم تو را با همین حنجره خسته صدا کنم ؟