خدایا

خدایا ! با این حال خراب در این شب بی مهتاب به سوی تو آمده ام تا دستی بر سر و روی کلمه هایم بکشی و خودت به من بگویی که چگونه با تو حرف بزنم . دلم می خواهد بی آنکه دستم را دراز کنم آن را بگیری و مرا تا باغهای معطر سیب و نارنج ببری .

خدایا ! اگر چه نمی توانم عشق را درست بنویسم اما همه عاشقان جهان را دوست دارم و نام آنها را بلدم . من با گلهای یاس و رودخانه های با احساس و بارانهایی که مزرعه و خیابان را تر می کنند عکسی به یادگار گرفته ام .

خدایا ! روزها را برای رسیدن به تو مچاله می کنم و در سطل می اندازم . لحظه ها و دقیقه ها را از صفحه خط خطی عمرم پاک می کنم تا روز آخر را زودتر ببینم . دلم می خواهد از لای پرده های ضخیم و سیاه مردمانی را ببینم که به سوی تو می دوند . چه خوب می شد آبهای رفته به جوی برگردند و برگهایی که بر زمین افتاده اند دوباره بر شاخه بنشینند . چه خوب می شد دوباره کودک می شدم و می توانستم تو را در نسیم بهار ، زیبایی لاله زار ، درخت سرو همسایه و روی دیوار روبرو ببینم .

خدایا ! می دانم منتظری یک روز با دسته گلی از پشیمانی به خانه ات بیایم و لبخندزنان روی ماهت را ببوسم . می دانم هر روز خورشید را به این امید روشن می کنی که من خواب نمانم و ترانه های قشنگ را به قناری ها و چلچله ها می آموزی تا من صدای تو را از یاد نبرم .

خدایا ! انار ترک خورده ای در یک دست دارم و تکه نانی در دست دیگر و بر دفترچه قلبم فقط نامهای تو را نوشته ام . رودها و جنگل ها را همراه خود آورده ام و از هر پرنده ای نغمه ای را قرض گرفته ام آیا می توانم تو را با همین حنجره خسته صدا کنم ؟

وصیت نامه زیبای آلبرت انیشتین

وصیت نامه زیبای آلبرت انیشتین

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است ، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است .

در چنین روزی تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه ، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید . بگذارید آن را بستر زندگی بنامم . بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند .

چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب ، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است .

قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.

خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند  و کمکش کنید تا زنده بماند تا نوه هایش را ببیند .

کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند .

استخوان هایم ، عضلاتم ، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید .

هر گوشه از مغز مرا بکاوید ، سلول هایم را اگر لازم شد بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند باصدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود .

آن چه که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید ، تا گل ها بشکفند . اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم ، ضعف هایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند .

گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید . عمل خیری انجام دهید  ، یا به کسی که نیازمند شماست کلام محبت آمیزی بگویید .

اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید ، همیشه زنده خواهم ماند ...

خلوت

 

 خلوت

 

   آغاز می کنم روزی ديگر را

   در ميان لحظه های خوب زندگی

   گوش می دهم به ناقوس سيال عشق

    آنجا روح زيبای خيال چون کبوتری به خلوتم بال می گشايد

    دلم می خواهدتبسم را بدزدم از خورشيد

    وچون قطره ی شبنم بلغزم در ميان برگ

    می خواهم از اين دريچه ی باز

    پر بگشايم بسوی تو

    می خواهم با لطافت نسيم ٬بوزم در هوای تو

    پنهان شوم در شبنم عشق

    چون قطره رها شوم در دستهای تو

    تشنه صبحم با يک نسيم سرد

    تشنه طوفان عشق وحشی دريا

    می خزم در بستر رويای شب

    درانتظارموج بوسه های تو

    می روم به ساحلی دور.....

مسافر

جهانگردی آمریکایی به قاهره رفت تا پارسای معروفی را زیارت کند. جهانگرد با کمال تعجب دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می‌شد.
جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟
زاهد گفت: مال تو کجاست؟
جهانگرد گفت: اما من این جا مسافرم.
زاهد گفت: من همین طور.

دومین مکتوب - پائولو کوئلیو

*** پیشاپیش عید سعید فطر مبارک ***

رمضان

افسوس که ایام شریف رمضان رفت
سی عید به یک مرتبه از دست جهان رفت

افسوس که سی پاره این ماه مبارک
از دست به یک باره چو اوراق خزان رفت

شد زیر و زبر چون صف مژگان، صف طاعت
شیرازه جمعیت بیداردلان رفت

بی قدری ما چون نشود فاش به عالم
ماهی که شب قدر در او بود نهان رفت

با قامت چون تیر در این معرکه آمد
از بار گنه با قد مانند کمان رفت

بر داشت ز دوش همه کس بار گنه را
چون باد سبک آمد و چون کوه گران رفت

از رفتن یوسف نرود بر دل یعقوب
آن ها که به صائب ز وداع رمضان رفت

دیوار کاخ کسری

دیوار کاخ کسری

وقتی کارگزاران انوشیروان ساسانی در حال بنا کردن کاخ کسری بودند به او اطلاع دادند که برای پیشبرد کار ناچارند برخی از خانه هایی که در نقشه بارگاه ساسانی قرار گرفته اند را نیز به قیمتی مناسب خریداری و سپس ویران کنند تا دیوار کاخ از آنجا بگذرد، اما در این میان پیرزنی هست که در خانه‌ای گلی و محقر زندگی می کند و علیرغم آن که حاضر شده‌ایم منزلش را به صد برابر قیمت واقعی‌اش از او خریداری کنیم باز راضی نمی شود. چه باید کرد؟!!
انوشیروان گفت: از من نپرسید که چه باید کرد. خودتان بروید و بنا به رسم عدالت و روح جوانمردی با او رفتار کنید... کسانی که از ویرانه‌های کاخ کسری (ایوان مداین) بر لب دجله عراق دیدن کرده‌اند حتما دیوار اصلی کاخ را هم دیده‌اند که در نقطه‌ای خاص به شکل عجیبی کج شده و پس از طی کردن مسیری اندک باز در خطی راست به جلو رفته است...

این نقطه از دیوار همان جاییست که خانه پیرزن تنها بود و بنای کاخ را به احترام حقی که داشت کج ساختند تا خانه‌اش ویران نشود و تا روزی هم که زنده بود همسایه دیوار به دیوار پادشاه ماند.

از آن زمان هزاران سال گذشته است اما دیوار کج کاخ کسری باقی مانده است تا یادآور آن پیرزن تنها و نماد روح جوانمردی مردم ایرانی و نشانه عدل و عدالت انوشیروان باشد...

فرق آینه و شیشه

فرق آیینه و شیشه

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟ گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد. بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟ گفت: خودم را می بینم !عارف گفت: ولی دیگر دیگران را نمی بینی! آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند و آن چیزی نیست جز "شیشه"اما در آینه، لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن: وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آنها احساس محبت می کند.اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند ! تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری.

تبریک سال نو

سر خوش آن عیدی که آن بانی نور

از کنار کعبه بنماید ظهور

قلبها را مهر هم عهدی زند

از حرم بانگ انا المهدی زند

سال نو بر همه عاشقان حضرت مهدی (عج) مبارک باد

بهار

بامدادان كه تفاوت نكند ليل و نهار
خوش بود دامن صحرا و تماشاى بهار

صوفى، از صومعه گو خيمه بزن بر گلزار
كه نه وقت است كه در خانه بخفتى بيكار

بلبلان، وقت گل آمد كه بنالند از شوق‏
نه كم از بلبل مستى تو، بنال اى هشيار

آفرينش همه تنبيه خداوند دل است‏
دل ندارد كه ندارد به خداوند اقرار


بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته